شب بی قرار
امشب بی قرارم. هیجان شدیدی دارم که نمی گذارد بخوابم...بعد از کلی غلت زدن تصمیمی گرفتم کمی بنویسم
همه کارها و تکلیف هایم مدام جلوی چشمم رژه می روند، ترس اینکه به موقع انجام نشوند، ترس اینکه به خوبی انجام نشوند همه اینها روحم را می رماند
البته این ترس ها منفی نیست،هنوز شبیه اظطراب نیست یا حداقل خودم اینطور حس نمیکنم
بیشتر به این فکر می کنم که این ها قدم هایی هستند برای رساندن من به هدفم و به پیش رفتن و همین آرامم می کند اما هیجان هنوز باقیست! خیلی حس دو گانه و جالبیست.
پای سیب!
امروز با اعتماد به نفس تمام و بدون داشتن فر پای سیب پختم! همین الان روی گاز و در حال آماده شدنه! به جای فر خمیر رو توی تابه پهن کردم و چون اولین بارم بود که درست می کردم اصلا نمی دونستم چه قدر باید خمیر درست کنم و خیلی کم اوردم و کلا قیافه جالبی پیدا نکرد اما فکر کنم جدا از قیافه مزه ش بد نشه. مگه می شه یک عالمه سیب و دارچین و گردو و کره و شکر با هم دیگه مزه بدی پیدا کنه؟ فوقش اینه که می شه یه جور مربا!
امروز یک تست شخصیت گرفتم و متوجه شدم خیلی از مواقع کارهایی رو که دوست دارم از ترس این که بد از آب در بیاد انجام نمی دم. بعد تست، وقتی توضیحات رو خوندم و فهمیدم از نشانه های رشد اجتماعی قدرت ریسک و پذیرش امکان اشتباهه، تصمیم گرفتم بی خیال فر نداشتن بشم و علاقه ام به شیرینی پزی رو امتحان کنم. حتی با وجود اینکه احتمالا بد از آب در میاد. ولی خوب مشتری که دم در واینساده ازم حساب بکشه..بد در اومده دیگه....
وقتی بچه بودم همیشه عاشق انسان های شجاعی بودم که خطر می کردن تو زندگیشون و همین ریسک ها باعث رشدشون می شد. همیشه فکر می کردم وقتی منم مستقل بشم و دیگه پدر و مادر توی تصمیماتم دخالت نداشته باشن حتما همین طور زندگی می کنم. حالا هم بزرگ شدم و هم مستقل اما همون روحیه محافظه کاری به منم منتقل شده. الحق که مامان باباها خوب مارو عین خودشون بار میارن. اما من می خوام خودم باشم، می خوام ریسک کنم، می خوام ببازم و از نو شروع کنم...می خوام از قافله عقب بیفتم... چه فایده که با سرعت برق و باد همراه قافله حرکت کنی اما هرگز لذت تجربه شخصی رو نچشی؟ حاشیه امن همیشه بهترین راه و بهترین انتخاب نیست....
پی نوشت: اینکه مزه پای چه جوری از آب در میاد توی پست بعدی حتما می نویسم، دعا کنید خوب بشه:) یک شروع خوب همیشه آدم رو امید وار می کنه.
درد و ترس به هم می آمیزد و من را در خود غرق می کند. از اطرافم هیچ نمی فهمم. نمی خواهم بپذیرم، احساس می کنم از همه چیز، از خودم متنفرم.
همه حرف ها و چیز ها جز دورغی نیست. یک فریب بزرگ بیهوده که با صدای زنگ زده به من می گوید زندگی زیباست! اما کو گوشی که باز هم بتواند بشنود و باور کند؟
این همه هیجان که در من فوران می کند و با تک ضربی فرو می ریزد. چه قدر شکننده در برابر این همه نیستی و پوچی و بیهودگی قد علم کرده ام و چه قدر پیکر نحیفم در مقابل این همه طغیان نا چیز به نظر می رسد...
زن بودن به معنی درد و نیستی و فراموشی در عمق زندگی انسان هایی ست که به خاطر مرد بودنشان هستند و خواهند بود.
کاش کسی می فهمید من مدت هاست مرده ام
پی نوشت: و بدین سان است که کسی می میرد و کسی می ماند
الغیاث
وای از این همه دلهره ...
واقعا بعضی وقت ها احساس می کنم مغزم در حال ترکیدنه و وقتی بعد چند دقیقه می بینم هنوز سر جاشه تعجب می کنم!
تا حالا اتفاقات زیادی افتاده که باعث شده فکر کنم زندگیم مطابق میلم و برنامه هام پیش نمی ره و الان دارم تمام تلاشم رو می کنم که همه چیز مطابق خواستم باشه ما دریغ...تا چند روزه دیگه باید صبر کنم تا مطمئن بشم که همه چیز سر جاشه و این صبر...این دلهره و نگرانی داره وجودمو می خوره...انقدر که فکر می کنم حتی اگه واقعا به خواسته ام نرسم این همه اذیت نمی شم که از صبر کردن! چه قدر قاطی پاتی شد!
من تا حالا به شب قدر اعتقاد نداشتم اما این یکی انقدر برام مهمه که می خوام یکمی بیدار بمونم و واقعا دعا کنم! اینم نتیجه نگاه ابزاری به همه چیز! ما انسان ها انقدر همه چیز واسمون کاربرد داشته که تا کاربردش پیش نیاد به خدا هم محل نمی ذاریم. البته اینم یکی دیگه از چیز هایی که کردن تو کله ما که اگه مشکل داریم باید خدا پناه ببریم! حالا من واقعا نمی دونم کسی از پناه بردن نتیجه ای دیده یا نه؟ و باید بگم منظورم از نتیجه آرامش روحی روانی نیست منظورم واقعا نتیجه ملموسه...بگذریم
تو این شلم شوبای مخم تصمیم گرفتم بیام بنویسم بلکه نوشتن بارم رو سبک کنه اما خوب می دونم که هنوز آدم های زیادی وبلاگم رو نمی خونن و انتظار اون همدردی که می خوام رو نباید داشته باشم.
پی نوشت: درد ما را نیست درمان الغیاث
تلفن
خیلی خوبه که یک هفته منتظر تلفن کسی باشی و درست وقتی که اصلا انتظارشو نداری گوشیت زنگ بخوره ببینی که بعله..طرف اونور خطه. خیلی خوبه اون لحظه اما بدیش وقتیه که تلفنت تموم می شه و می بینی چیزی که یک هفته انتظارشو کشیدی به همین سرعت تموم شد و دیگه اون لحظه شور و شوق وجود نداره.
امروز یک فیلمی می دیدم که توش آدم ها به خاطر دوست داشتن همدیگه و تموم شدن اون دوست داشتن و اون رابطه رنج می کشیدن و حتی به خاطر کمتر رنج کشیدن کار هایی رو می کردن که به صلاحشون نبود. یکیش خودم مثلا از ترس تموم شدن یه رابطه گاهی کاری رو می کردم که می دونستم اشتباهه اما مجبور بودم انجامش بدم. چی می شد اگه مکانیسم ذهن و قلب انسان طوری بود که زود بی خیال می شد؟ چی می شد اگه ما یاد می گرفتیم بگذریم...وقتی هستیم خوش باشیم و وقتی نیستیم یا نمی شه که باشیم....فقط بگذریم...
پی نوشت: گوش راستم بدجوری درد می کنه از صبح کلافه ام کرده!
سهم من از رمضان
عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه
.
.
.
امروز خیلی داغون و خسته ام. گرسنگی و فشار روزه به علاوه هزار جور فکر و خیال به علاوه همه کار هایی که باید انجام بدم به علاوه دل تنگی و هزار تا چیز دیگه دمار از روز گارم در آورده. بعضی وقت ها زندگی خیلی طاقت فرسا به نظر می یاد و احساس می کنم که دارم بی خودی دست و پا می زنم برای هیچ چی و کاش اصلا به این دنیای بی هدف نمی یومدم...اینجور موقع هاست که فکر های دری وری می زنه به سرم و بیشتر داغونم می کنه...
ولی یکهو یه ای میل خیلی ساده که توش نوشته شاید چیزهایی که می خوای به صلاحت نباشه کلی آرومت میکنه که شاید اگه داری از نبود بعضی چیز ها سختی میکشی عوضش از یه سختی بزرگتر در امانی...نمی دونم چه قدر این قضیه واقعیت داره اما احساس می کنم الان تواین همه فشار دل بستن به یک جمله می تونه از فکر های بد نجاتم بده.
آزادی
آزادی مثل گل می مونه
اگه برگاشو بکنی می پژمره
امروز روز آزادی هند از استعمار انگلیسه. همه هندی ها خوشحالن و به هم تبریک می گن. همه جا پرچم هند آویزون کردن و همه لباس نو پوشیدن...یادم نمی یاد هرگز توی زندگیم 22 بهمن رو به کسی تبریک گفته باشم.
چیزی که حسم رو بدتر می کرد دوست هندیم بود که با هیجان و تعجب به من می گفت تو ایران به یک زن حامله حکم سنگسار دادن و می پرسید که چه طور چنین چیزی ممکنه؟!! در حالی که به زور سعی می کردم گریه نکنم بهش گفتم دلم نمی خواد راجع به این موضوع حرف بزنم. دلم می خواد یه روزی بشه که من هم سرم رو با غرور بالا بگیرم و بگم من ایرانی ام...
بلاگ نویسی
امروز فیلمی دیدم در باب بلاگ نویسی که خیلی ازش لذت بردم. هم تشویق شدم بیشتر و بهتر بنویسم و هم تشویق شدم آشپزی یاد بگیرم و غذا های جدید بپزم...اسم فیلم جولی و جولیا است و به هر کس که این نوشته رو می خونه توصیه می کنم که حتما این فیلم رو ببینه.
وقتی آدم مدت ها از نوشتن دور باشه عادت دوباره به نوشتن خیلی سخت تر از قبل می شه. سه سالی هست که هم وبلاگ نویسی و هم یادداشت کردن رو کنار گذاشتم و الان رسما باید خودم رو مجبور به نوشتن کنم. تنها خوبیش اینه که از نوشتن دوباره خیلی لذت می برم گرچه مثل قبل روان نیستم و جمله بندی هام اونجور که میخوام در نمی یاد اما بالاخره طعم خوب و آشنایی داره برام.
پی نوشت: از دوشنبه کلاس ها شروع می شود...باز آمد بوی ماه مدرسه...
